دختر بچه

دختــرک از میان جمعیتی کــه گریــه‌ کنان شاهد اجرای تعزیه‌ انــد رد می‌شود .

عروسک و قمقمه‌ اش را محکم زیــر بغل می‌گیــرد !
شمــر با هیبتی خشن ، همان‌طور کــه دورِ
امام حسیــن علیه السلام می‌چرخد و نعره می‌زنــد ،
از گوشه‌ی چشم دختــرک را می‌پایــد.
او بــا قدم‌های کوچکش از پله‌ های سکوی تعزیــه بالا می‌رود.
از مقابل شمــر می‌گذرد ،مقابل امام حسیــن علیه السلام می‌ایستد
و بــه لب‌های سفیــد شده‌اش زل می‌زنــد.
قمقمه را کــه آب تویش قلپ قلپ صــدا می‌دهد، مقابل او می‌گیــرد.
شمشیــر از دست شمر می‌افتــد و رجز خوانی‌اش قطع می‌شود.
دختــرک می‌گوید : بخور، مالِ تو آوردم و بر می‌گــردد.
رو بــه روی شمــر که حالا بر زمیــن زانو زده، می‌ایستــد.
مردمک‌ های دختــرک زیــر لایه‌ ی براق اشک می‌لرزد . .
توی چشم‌های شمــر نگاه می‌کنــد و با بغض می‌گوید :【 بابای بــد ! 】
آن شب شمـر تعزیــه هم برایت گریــه می کــرد . . .

منبع: http://www.cloob.com/najva88

/ 2 نظر / 52 بازدید
محمدسعید

سلام خوبی؟؟؟ وبلاگت قشنگه خوشحال میشم به انجمنم سر بزنی http://setaresharghi.ir/ راستی بیای انجمنم منو یادت میاد[لبخند]

محمدسعید

سلام وب خوبی داری خوشحال میشم به انجمنم سر بزنی http://setaresharghi.ir/ راستی بیای انجمنم منو یادت میاد